تئاتر، قاب تصویر، مدیریت رویدادها و کارگردانی محتوایی جریان‌های فرهنگی؛ این‌ها حلقه‌های متصلِ زنجیره‌ای هستند که کارنامهٔ حرفه‌ای وجیه اله شیرمحمدی را شکل می‌دهند. هنرمندی که خشت اول نگاه دراماتیک خود را در سال‌های دههٔ هفتاد روی صحنهٔ تئاتر بنا نهاد و در دههٔ هشتاد با پایه‌گذاری انجمن نمایش شهرستان البرز و الوند، نقشی جریان‌ساز در پرورش نسل جدیدی از هنرمندان استان قزوین ایفا کرد. اما مسیر پویا و نوجوی او در آغاز دههٔ نود به سمت پایتخت و دنیای تصویر کج شد تا ابزارهای جدیدی را برای روایت‌گری به کار گیرد؛ مسیری تخصصی در کارگردانی و تدوین که حاصل آن، خلق مستندهای مستقل، فراملی و بوم‌شناختیِ دغدغه‌مندی چون «ابراهیم»، «سوسن چهلچراغ» و «از وگل تا لمبسر» ش

شیرمحمدی در عرصهٔ مدیریت و ساختارهای کلان فرهنگی نیز کارنامه‌ای وزین دارد؛ او علاوه بر دبیری و هدایت رویدادهای ملی عکاسی (همچون چند دوره جشنواره ملی عکس «هشت»)، به عنوان کارگردان هنری و محتوایی، طراحی و مهندسی فکریِ مراسم و آیین‌های فرهنگی هنری متعددی را بر عهده داشته و اتمسفر و ساختار روایی آن‌ها را قوام بخشیده است. او معتقد است هنر هرگز یک ویترین لوکس یا صرفاً ابزاری برای سرگرمی نیست، بلکه رسالتی اجتماعی برای بیدار کردن ذهن‌هاست. شیرمحمدی چه در بازنمایی شاعرانهٔ هنر-صنعت فرش در مستند «دل‌بافته‌ها» و چه در هشدار پیرامون بحران‌های حیاتی آب و خاک، همواره یک هدف کلان را دنبال کرده است: «حفظ هویت، مراقبت از اصالت‌ها و آگاهی‌بخشی به جامعه». در این گفتگو با او به تماشای تلاقی صحنه، تصویر و دغدغه‌های مانا نشسته‌ایم.

صبح وطن_  بسیاری از هنرمندان تئاتر استان قزوین، هنوز سال‌های اواسط دهه هشتاد  یعنی  حدودا از سال ۸۳  تا ۸۹ و ۹۰ را به عنوان یکی از دوران‌های پویا و جریان‌ساز انجمن نمایش شهرستان البرز و الوند به یاد می‌آورند. دورانی که با تأسیس رسمی انجمن همراه بود و خروجی‌اش برگزاری رویدادهای وزینی مثل جشنواره استانی نمایشنامه‌خوانی “اقبال” به دبیری شما، و پرورش نسل جدیدی از هنرمندان بود. با وجود شکل‌گیری چنین اتمسفر پرتحرکی و پیشینه‌ای که از دهه هفتاد با آموزش تئاتر شروع کرده بودید، چه شد که در آغاز دهه ۹۰ تصمیم گرفتید این صحنه را رها کنید و مسیر حرفه‌ای‌تان با حضور در پایتخت، به سمت دنیای تصویر و مستندسازی کج شد؟

تئاتر برای من خشت اول، خانه اول و مدرسه‌ی جادویی درک درام بود؛ جایی که از همان دهه هفتاد با حضور در کلاس‌های آموزشی، الفبای آن را آموختم و یاد گرفتم چطور با نَفَس مخاطب پیش بروم. در سال‌های دهه هشتاد، دغدغه‌ی جمعی ما روشن نگه داشتن چراغ تئاتر در شهرستان البرز و الوند بود. با همراهی و پشتکار دوستانم توانستیم انجمن نمایش را تأسیس کنیم و رویدادهای ارزشمندی مثل جشنواره استانی نمایشنامه‌خوانی “اقبال” را راه بیندازیم که هنوز هم طعم شیرین آن پویایی زیر زبانمان هست. امروز وقتی می‌بینم هنرجویان آن سال‌ها، ستون‌های تئاتر استان قزوین شده‌اند، عمیقاً خوشحال می‌شوم. البته من همواره خودم را عضوی کوچک از آن خانواده‌ی بزرگ می‌دانم و این موفقیت‌ها حاصل یک همدلی جمعی بود. در این مسیر، علاوه بر تلاش یارانم در انجمن، نباید حمایت‌های ارزشمند مسئول وقت انجمن نمایش استان، زنده یاد استاد ناصر ایزدفر را فراموش کنیم؛ ایشان که امروز دیگر در میان ما نیستند، در راه تاسیس و تداوم فعالیت‌های انجمن نمایش البرز پشتیبان و راه‌گشای ما بودند و لازم می‌دانم به رسم ادب، یاد و نام و مهربانی‌هایشان را زنده کنم. من هم به عنوان یکی از افراد تأثیرگذار آن دوره، تلاش کردم سهمم را ایفا کنم.

در پاسخ به بخش دوم سوال‌تان باید بگویم، نقل‌مکان من به تهران از آغاز دهه نود و ورود به دنیای تصویر، هرگز به معنای پشت کردن به ریشه‌هایم یا فراموشی تئاتر نبود. واقعیت این است که برای رشد و توسعه‌ی فعالیت‌هایم، نیاز به وسعت بخشیدن به تجربیاتم داشتم. من تئاتر را پس نزدم، بلکه احساس کردم در فضای فیلمسازی ابزار جدیدی برای روایت پیدا کرده‌ام. ورود به این رشته و تحصیل در این حوزه، به من کمک کرد تا فعالیت‌هایم را در ابعاد حرفه‌ای‌تر و کلان‌تر گسترش دهم. در این مسیر، تجربیاتی در ساخت فیلم‌های کوتاه و حضور در جشنواره‌های منطقه ای و ملی کسب کردم. در فضای تحصیل و کار، شناخت خوبی از الفبای نور و تصویربرداری پیدا کردم، اما تمرکز و تخصص اصلی‌ام را روی “کارگردانی” گذاشتم و در اولویت بعدی، به شکل تخصصی به حوزه “تدوین” ورود کردم؛ چرا که معتقدم تدوین‌گر همان نویسنده‌ی دوم یک اثر است که به تصاویر کارگردان، ریتم و فرم می‌بخشد. هنوز هم عاشق صحنه‌ام و اگر روزی دغدغه‌های جاری زندگی و مسئولیت‌های اقتصادی کمتر شوند، با افتخار برای دلم دوباره به تئاتر بازخواهم گشت.

صبح وطن_  ورود شما به دنیای تصویر با تمرکز جدی روی مستندسازی همراه بود. نگاهی به کارنامه‌تان نشان می‌دهد که از یک سو مستندهای مستقل و دغدغه‌مندی در حوزه‌های فراملی و بوم‌شناسی مثل ” ابراهیم “، “سوسن چهلچراغ” و “از “وگل تا لمبسر” را کارگردانی کرده‌اید و از سوی دیگر، بخش مهمی از فعالیت شما به تولید مستندهای سازمانی و صنعتیِ فاخر اختصاص دارد؛ مثل مستند ارزشمند “دل‌بافته‌ها” که برای شرکت فرش آستان قدس رضوی کار کردید یا مجموعه‌هایی که در حوزه آب و خاک با معاونت مربوطه داشتید. چطور بین این دو فضا موازنه برقرار می‌کنید؟ آیا کارهای سازمانی صرفاً یک فرمول اقتصادی است؟

به هیچ وجه این‌طور نیست که کارهای سازمانی را صرفاً یک فرمول یا منبع درآمد ببینم. درست است که پروژه‌های نهادها بخشی از چرخه‌ی فعالیت‌های ما را در قالب موسسه‌ای که داریم جلو می‌برند، اما هرگز نگاه من به آن‌ها یک نگاه خنثی، باری‌به‌هرجهت یا فقط تجاری نبوده است. برای من، هر سفارش سازمانی یک چالش هنری برای روایت درست و عمیقِ یک واقعیت است.

وقتی مستند “دل‌بافته‌ها” را تولید می‌کردیم، هدف اولیه شاید معرفی فعالیت‌های شرکت فرش آستان قدس رضوی بود، اما من و تیم تولیدم مصمم بودیم که کار را از یک گزارش عملکرد کلیشه‌ای خارج کنیم. ما تلاش کردیم به این فرآیند، یک ساختار روایی محکم و روح شاعرانه ببخشیم. تمام فرآیند تولید فرش‌های حرم مطهر رضوی را ـ از خشت اول یعنی طراحی و نقشه‌کشی، تا رنگرزی سنتی، چله کشی و بافت در کارگاه‌ها ـ با تصاویری بسیار چشم‌نواز ثبت کردیم؛ فرآیندی پر از عشق که در نهایت به پهن شدن این فرش‌های متبرک زیر پای زائران حرم ختم می‌شد. خروجی این نگاه تیمی، اثری کاملاً بصری، هویتی و شاعرانه شد که مستقیماً با روح و دل مخاطب سر و کار دارد.

در پروژه‌های متعددی هم که با معاونت آب و خاک وزارت جهاد کشاورزی در خصوص سامانه‌های نوین آبیاری داشتیم، سوژه برای من بسیار فراتر از آمار و ارقام و گزارش‌های روتین دولتی بود. واقعیت این است که آب و خاک، دو نعمت بزرگ الهی هستند که امروز چه در ایران و چه در پهنه جهانی، با بحران‌های جدی و نگران‌کننده‌ای پیرامون آن‌ها مواجهیم. به عنوان یک مستندساز، این موضوع دغدغه‌ی عمیق زیست‌محیطی و ملی من است. نگاه من به این پروژه، تلاش برای آگاهی‌بخشی و مراقبت از این سرمایه‌های حیاتی بود. دغدغه‌ام این بود که به این مفاهیم حیاتی، ساختار روایی، فرم منسجم و چاشنی یک مستندِ تصویریِ استاندارد را تزریق کنم تا خروجی کار علاوه بر ارزش تماشا کردن، به عنوان یک سند تصویری دغدغه‌مند ماندگار شود.

اما در کنار این کارهای سازمانی و ساختاریافته، بخش دیگر فعالیتم سوژه‌های مستقلی است که بر اساس دغدغه‌ی کاملاً شخصی و احساس مسئولیتم در قبال جامعه و بیان حقیقت سراغشان می‌روم. وقتی مستند ” ابراهیم” _  روایتی از زندگی رهبر شیعیان نیجریه، شیخ ابراهیم یعقوب زکزاکی _ را به عنوان یک پرتره فراملی کارگردانی می‌کردم، یا وقتی برای ثبت مستندهای “سوسن چهلچراغ” و “از وگل تا لمبسر” به دل زیست‌بوم و اصالت‌های جغرافیایی ایران می‌رفتم، هدفم نجات حقیقت و هویت‌های فراموش‌شده از غبار زمان بود. مستند برای من یک سند تاریخی و اجتماعی است. تمرکز و دغدغه‌ی اصلی من در این آثار روی کارگردانی است، هرچند که در مرحله‌ی تدوین و شکل‌گیری فرم نهایی فیلم هم وسواس زیادی به خرج می‌دهم. فکر می‌کنم یک فیلمساز دغدغه‌مند نمی‌تواند نسبت به ثبت و روایت این حقایق بی‌تفاوت بماند؛ این آثار مستقل در واقع ادای دینی به جامعه و فرهنگمان بوده است، هرچند هنوز ایده‌ها و طرح‌های نابی در ذهن دارم که مشتاقم در آینده فرصت تولیدشان را به عنوان کارهایی کاملاً دلی و شخصی پیدا کنم.

صبح وطن-  بخش دیگری از کارنامه‌ی شما که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت، حضور فعال در عرصه‌ی مدیریت فرهنگی و برگزاری رویدادهاست. شما مدیریت هنری و محتوایی رویدادهای متعدد فرهنگی هنری  و بویژه مدیریت اجرایی جشنواره‌های تخصصی عکس مثل دوسالانه ملی عکس فرش دستباف، جشنواره عکس گندم، آرد و نان، و جشنواره کار، تعاون و اشتغال را بر عهده داشته‌اید و در سه دوره نیز دبیر جشنواره ملی عکس “هشت” بوده‌اید. این تجربیات مدیریتی وساختار روایی در رویدادها، چقدر به نگاه شما در کارگردانی و فیلمسازی کمک کرد؟

من همیشه معتقدم برگزاری و هدایت یک جشنواره یا رویداد فرهنگی در سطح ملی، شباهت بسیار زیادی به تک‌تک مراحل “کارگردانی” یک پروژه تصویری بزرگ و پیچیده دارد؛ در واقع هر دو مدیریتی همه‌جانبه را می‌طلبند. شما در کارگردانی باید از پیش‌تولید تا پس‌تولید، منابع را مدیریت کنید، ساختار و فرم را بشناسید، ریتم را حفظ کنید و در نهایت با مخاطب ارتباط برقرار کنید. در مدیریت یک جشنواره هم دقیقاً همین مهندسی ساختار جریان دارد.

وقتی شما مدیریت اجرایی یا دبیری یک رویداد تخصصی عکاسی را برعهده می‌گیرید، زاویه دیدتان وسیع‌تر می‌شود. کار اجرایی کلان در این سال‌ها و تعامل با سازمان‌ها و نهادهای مختلف به من یاد داد که چطور می‌توان زبان مشترک، خلاقانه و پویایی بین هنر، دغدغه‌های اجتماعی و بخش‌های صنعتی یا سازمانی پیدا کرد. دوسالانه ملی عکس فرش دستباف، جشنواره گندم، آرد و نان، یا سه دوره دبیری جشنواره ملی عکس “هشت”، هرکدام بسترهایی بودند تا نگاه تیزبین عکاسان به متن جامعه و اصالت‌های ملی گره بخورد.

این تجربیات مدیریتی، هوشِ دیداری و نگاه ساختاریافته‌ی من را در کارگردانی مستندها به شدت تقویت کرد؛ چرا که در جشنواره‌ها یاد می‌گیرید چطور هزاران فریم عکس و ایده را ارزیابی کنید و برآیند یک تفکر جمعی را در خدمت فرهنگ جامعه قرار دهید. امروز همین پشتوانه و شناخت عمیق از تصویر و مدیریت رویدادها، به ما کمک کرده تا در قالب موسسه‌ای که داریم، پروژه‌های متنوع و چندبعدی را در حوزه‌های عکس، فیلم و برگزاری رویدادهای هنری با یک ساختار کاملاً استاندارد و حرفه‌ای به سرانجام برسانیم. در حقیقت، مدیریت رویدادها برای من فصل دیگری از همان کارگردانی و چینش درستِ عناصر در کنار یکدیگر بوده است.

صبح وطن –  به عنوان هنرمندی که مسیرش را از صحنه تئاتر شروع کرده، دغدغه‌های کلان زیست‌محیطی و بوم‌شناسی را مستند کرده، هنر-صنعت ملی فرش را با روایتی شاعرانه به تصویر کشیده و رویدادهای ملی عکاسی را مدیریت کرده است، امروز بزرگ‌ترین دغدغه فرهنگی شما چیست؟ هنر و رسانه چطور می‌تواند در این روزگار پرچالش، نقش نجات‌دهنده و آگاهی‌بخش خودش را ایفا کند؟

 بزرگ‌ترین دغدغه‌ی امروز من، «حفظ هویت، مراقبت از اصالت‌ها و آگاهی‌بخشی به جامعه» است. ما در دورانی با شتاب‌زدگی مدرن زندگی می‌کنیم که غبار زمان، بحران‌های جاری و بی‌توجهی‌ها به راحتی می‌توانند داشته‌ها، ریشه‌ها و سرمایه‌های ملی ما را به فراموشی بسپارند. هنر برای من هیچ‌وقت یک ویترین لوکس یا صرفاً ابزار سرگرمی نبوده است؛ هنر، یک رسالت اجتماعی و ابزاری برای بیدار کردن ذهن‌ها و ثبت حقیقت است.

این دغدغه از همان روزهای اول در تئاتر همراه من بود؛ جایی که همدلی و کار تیمی را یاد گرفتم. بعدها در مستندهای مستقلم نیز همین نگاه جریان داشت؛ چه زمانی که یک حقیقت فراملی را روایت می‌کردم و چه وقتی که برای ثبت اصالت‌های بومی به دل زیست‌بوم ایران می‌رفتم، هدفم نجات هویت‌ها از غبار فراموشی بود. در مدیریت رویدادها و جشنواره‌های ملی عکاسی هم دغدغه‌ام ایجاد بستری برای دیده شدن نسل جوان و ثبت نگاه تیزبین آن‌ها به متن جامعه بود.

بنابراین وقتی امروز در پروژه‌های نهادی و سازمانی هم کار می‌کنیم، همین نگاهِ صیانت‌گر حاکم است. وقتی سراغ معرفی یک هنر-صنعت ملی و باقدمت مثل فرش دستباف می‌رویم، دغدغه‌ی من و تیم تولیدم این است که نشان دهیم حفظ این میراث تاریخی، امروز بیش از هر چیز نیاز به آگاهی‌بخشی، یادآوری و گوش‌زد کردن دارد. یا وقتی به موضوع حیاتی آب و خاک می‌پردازیم، با این هشدار روبرو هستیم که برای بقای فردا، به تدبیر و آگاهی امروز نیاز داریم. هنر باید این نیازها را فریاد بزند.

به عنوان سخن پایانی می‌خواهم بگویم، چه در قاب یک فیلم کوتاه، چه در کالبد یک مستند فاخر با روایتی شاعرانه، و چه در قالب هدایت یک رویداد ملی، دغدغه‌ی ما همواره این بوده که اثری خلق کنیم که مخاطب را به فکر فرو ببرد و پیوندش را با ریشه‌ها، سرزمینش و ارزش‌های انسانی مستحکم‌تر کند. امیدوارم همه‌ی ما که در حوزه فرهنگ و هنر قدم برمی‌داریم، بتوانیم امانت‌داران خوبی برای این هویت باشیم و کارهایی به یادگار بگذاریم که برای دل مردم و آینده‌ی این سرزمین اثربخش باشد.